روز پنجم محرم؛ طنین مظلومیت سفیر کربلا حضرت مسلم بن عقیل علیه السلام و ماجرای جانسوز شهادت طفلان مسلم سلام الله علیهما

روز پنجم محرم؛ طنین مظلومیت سفیر کربلا حضرت مسلم بن عقیل علیه السلام و ماجرای جانسوز شهادت طفلان مسلم سلام الله علیهما

با ورود کاروان نور به پنجمین روز از ماه محرم، در حالی که حلقهی محاصرهی کوفیان بر امام حسین علیهالسلام و یارانش تنگتر میشود، شیعیان جهان به یاد نخستین سفیر عاشورا، حضرت مسلم بن عقیل و فرجام غمناک دو فرزند خردسالش سوگواری میکنند؛ واقعهای تکاندهنده که آیینهای تمامنما از قساوت یزیدیان و بیرحمی حاکم بر کوفه است.

کاروان کربلا روز به روز به فرجام سرخ خود نزدیکتر میشود و مزارع تشنهی نینوا، آمادهی ثبت فداکاری های بی نظیر آنان در تاریخ بشریت هستند.

اگرچه در تقویم روزشمار عاشورای حسینی، حادثه عام خاصی برای روز پنجم یادداشت نشده است، اما طبق یک سنت دیرینه، این روز در میان شیعیان کشورهای عربی به نام نامی حضرت مسلم بن عقیل علیه السلام، نماینده و وکیل باوفای امام حسین علیه السلام نامگذاری شده است.

مسلم بن عقیل علیه السلام، نوه حضرت ابوطالب علیه السلام و داماد امیرالمؤمنین حضرت علی علیه السلام، نخستین پرچمدار این نهضت بود که در غریبانهترین حالت ممکن در کوفه به شهادت رسید، اما داستان مظلومیت این خاندان به همینجا ختم نشد.

بخش بزرگی از اندوه روز پنجم محرم، به یادآوری ماجرای جانسوز دو فرزند خردسال او، ابراهیم و محمد اختصاص دارد.

طفلانی ۱۰ تا ۱۲ ساله که پس از حملهی سپاهیان کوفه به خیمهگاه، اسیر و به دستور عبیدالله بن زیاد در سیاهچالی نمور زندانی شدند.

این دو کودک یک سال تمام با نان جو و آب سرد روزگار گذراندند، تا اینکه شبی با معرفی خود به زندانبان پیر که محب اهلبیت بود، با چشمانی اشکبار از زندان گریختند.

اما دست تقدیر آنان را در تاریکی شب به خانهی پیرزنی هدایت کرد که دامادش، «حارث بن زیاد»، از سربازان ستمگر و تشنهی جایزهی ابنزیاد بود.

حارث در سپیده دم، کودکان را یافت و با طمع دریافت دو هزار دینار جایزه، آنان را کشانکشان به لب رود فرات برد.

در این مسیر، حتی غلام سیاه و پسر حارث نیز با شنیدن نام پیامبر خدا صلی الله علیه و آله از کشتن کودکان سرباز زدند و خود را به فرات انداختند، اما قلب حارث از سنگ هم سختتر بود.

کودکان که فرجام خود را نزدیک دیدند، تنها یک خواست داشتند: «مهلتی برای خواندن نماز». آنها چهار رکعت نماز گزاردند و دستان کوچکشان را به آسمان بلند کردند: «یا احکم الحاکمین، میان ما و او به حق حکم کن.»

حارث بیرحمانه سر از تن هر دو برادر جدا کرد و پیکر آغشته به خونشان را به فرات انداخت.

اما این جنایت چنان هولناک بود که حتی ابنزیاد نیز در دارالاماره برآشفت و دستور داد حارث را در همان محل شهادت کودکان گردن بزنند.

امروز، مزار این دو طفلان مظلوم در شهر مسیب، سندی زنده بر مظلومیت ابدی کاروان آزادی است.




